امروز شهر حموم کرد
از روزی که این وبلاگ رو زدم صد روز گذشته
و توی این صد روز واقعا احساس خوبی داشتم
از اینکه میتونستم احساسات و هیجاناتم رو ،چه خوب و چه بد، یه جایی خالی کنم ، واقعا احساس راحتی و خالی بودن میکنم
کاش بتونم باز این کار رو ادامه بدم و خاطراتم رو اینجا ثبت کنم
پ.ن : داره بارون میاد :)
روزایی که دیر از خواب پا میشم رو خیلی دوست دارم
به خصوص اگه زمستون باشه
و هوا ابری باشه
بری زیر پتو و به زور بخوای بخوابی 😅
و هیچ دغدغه ای نداشته باشی
البته اگه تکلیفا دانشگاه و کنکور دغدغه حساب نشن😐😂
بعضی وقتا حس میکنم تنها چیزی که منو خاص میکنه اثر انگشتمه
حتی کد های ژنتیکیمم هم با یه موجودی به اسم (ولکنش اتصالی داره) یکیه
واقعا چیه که منو خاص میکنه ؟
رنگ موهام؟چشام ؟ آهنگام؟ غذای مورد علاقم ؟
نه
حتی رنگ مورد علاقمم چند میلیون تا چند میلیارد خاطر خواه داره
حتی افکارم!
بعد از شبکه های اجتماعی مثل اینستا و تیک تاک و توییتر فهمیدم که همه ی آدما مثل هم فکر میکنن .
ولی شاید ..
فقط شاید ،این احساساتمه که با بقیه متفاوته ...
ولی اخه چجوری میشه این احساسات صد بُعدی رو فقط توی دو بُعد ، لابه لای نوشته ها جا داد؟
یا توی فضای سه بعدی به شکل موج صوتی منتشر کرد؟
شاید باید این خاص بودن و این احساسات چند بعدی رو توی قلبم نگهدارم و مثل بقیه بدون هیچ دلیلی فقط ادعا کنم خاصم
یا شایدم باید مثل لیلی قصه، مجنونی پیدا شه که فکر کنه خاصم
ولی متاسفانه این هورمون ها هستن که باعث میشن طرف فکر کنه من خاصم
خاص بودن هورمونی!؟
درنهایت به این نتیجه میرسم که چه ایرادی داره عادی باشم ؟
چرا باید حتما دنبال آهنگی بگردم که کمتر کسی بهش گوش داده و اون آهنگ رو به اسم خودم سند بزنم ؟
یا توی رویاهام دنبال مکانی بگردم که کسی تاحالا پیداش نکرده ،تا برم اونجا کلبه ای بسازم توی اون محیط خاص و کشف نشده زندگی کنم ؟
شاید باید به جای این تلاش های بیهوده ، عادی بودن خودمو بپذیرم
بپذیرم که با ۸ میلیارد انسان روی کره ی زمین یکی هستم
و اونقدر همه شبیه به همیم که جای تعجب داره که بین هم دیگه گم نمیشیم
شاید یه زمانی یه موجود از ماورای این کهکشان راه شیری پیدا بشه
زمین رو تحت نظر قرار بده و از این همه شباهت تعجب کنه
و بیشتر از همه ، از این تعجب کنه که هیچکدوم از این زمینیا به عادی بودن خودشون اعتراف نمیکنن .
همشون ادعا میکنن با بقیه فرق دارن و خاص ترین آدم هستن !
فراموشی یکی از بهترین نعمتهای خداوند است که به انسان عطا شده..
چقدر قشنگن ،آدمایی که دنیای درونت رو کشف کردن و خط به خطت رو حفظن
و چقدر رو مخن کسایی که با ظاهرت قضاوتت میکنن بدون اینکه حتی تلاشی برای شناختن کنن ...
نمیدونم
شاید مشکل از منه
شاید باید مثل یک کتاب مقدمه ای کوتاه داشته باشم تا برای آدمای جدید و ظاهر بین خودمو در چند خط توصیف کنم .
شایدم فقط باید یه هودی داشته باشم و روش چاپ کنم (این فرد نیاز به ورق زدن دارد، لطفا از روی جلدش قضاوتش نکنید ! )

و شاید یک مکان اسرار آمیز
یا برفی که چندین ساله برنگشته ..
یا بارش یک باران ، با قطره هایی به تعداد تک تک غم هایم
یا حتی در انتظار یک شخص..
منتظر در زیر سو سوی نور چراغ توی خیابان
-
اسفند ۱۴۰۳ ( ۲ )
-
بهمن ۱۴۰۳ ( ۲ )
-
مرداد ۱۴۰۳ ( ۱ )
-
شهریور ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
مهر ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
شهریور ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
مرداد ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
تیر ۱۴۰۱ ( ۴ )
-
خرداد ۱۴۰۱ ( ۴ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۱ ( ۶ )
-
فروردين ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱۰ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۳۰ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۳۳ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۱۹ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۲۶ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۲۲ )